برچسب:
نویسنده: باران کاشانی
کس نداند این روزها چه غمگین است فاز من
جز دفترم که اگه است از این همه راز من
حال پریشان من و عمر دراز این شب ها
آه و افسوس و فغان چه ناکوک است ساز من
هر دم می آرد خاطرم چهره ی محزون تُرا
باز سیل اشک و آه است همچنان دمساز من
بر روی خانه ام نشسته جغد شوم سرنوشت
اینبار کاش بنشیند روی شانه ات باز من
آهنگ محزون مرا کس نمیخواهد بگوش
کاش بنوازد نوایی مرغ هم آواز من
«رها» از این همه رنج به ستوه آمده جانم
کاش به بیداری نکشد هرگز این خواب ناز من
برچسب:
نویسنده: باران کاشانی
خانه ی تو کجاست؟
گاه با خود می اندیشم !
راستی خانه ی تو کجاست؟
خانه ی تو اما سرخ سرخ است
سرخ به رنگ خون
جائیست حد فاصل عشق و جنون
آری خانه ی تو «قلب» من است
راستی ، تو میدانی خانه ی من کجاست؟
خانه ی من اما!!!
جائیست میان وهم و گمان
نه زمان می شناسند نه مکان
خانه ی من همه فکر است و خیال
میان مُشتی آرزوهای محال
با خیال تو من خوشبخت خوشبختم
خانه میخواهم چکار
خانه میخواهم چکار
خانه میخواهم چکار...
برچسب:
نویسنده: باران کاشانی